با توام :زمان

زمان را دوست ندارم گاهی!

بی انصاف...وقتی که نبایدبگذرد چنان میدود که انگار با تمام دنیا شرط بسته برنده دو ماراتن زندگیت باشد خوب هم میدود بی اغراق

اگر میدانستی گاهی با این گذرت چه لحظه های نابی را که خراب نکردی...

چه دستهایی که سرد ماندند چرا که زمان بیشتری میخواستند برای گرم شدن...

اگر کمی بیشتر صبر میکردی شاید...

میگفت :"دوستت دارم را"ببین کافی بود به ثانیه هایت کمی بیشتر مهلت میدادی حتی به دقیقه هم نیاز نبود.

شاید "بوسه مهر خورده بر گونه های سرخ شده از شرم خاطره میشد برای دخترک خاطره ای که با یادش لبش را میگزید اما در دلش قند اب میکرد"

هنگام دویدن به مانعها بیشتر نگاه کن بد نیست اگر پایت به یکی از آنها گیر کند مثلا وقتی که ...

"انتظاری به پایان میرسد"

بگذار پایت به گره دو نگاه گیر کند چه مانعی میخواهی زیباتر از این؟؟؟

و امان از وقتی که نخواهی بگذری دونده قابل میشود لاک پشتی که مسیرش را هم گم کرده انگار با خودت که نه با من هم نه با تمام دنیا لج کرده ای...

این جور مواقع ساعت را گذاشته ای برای شکنجه همان که همیشه فکر میکنیم دو عقربه مهم دارد و این لحظات تازه میفهمی عقربه سوم ثانیه شمارش هم خیلی به چشم می آید.نمی دانم خسته میشوی یا می خواهی مارا خسته کنی؟ شاید هم از دنیای ما سر در نمی آوری حق داری پیچیده است!

بگذاربرایت توضیح دهم ببین برای ما ادمها تحمل بعضی چیزها سخت است،عذاب آور است مثلا همان انتظاری که گفتم این جور مواقع اگر میشود دوپینگ کن عیبی ندارد هیچ کس نمی فهمد تازه اگر هم بفهمند بخشیده میشوی تمام انرژیت را بگذار برای دویدن.

لحظاتی هم داریم به اسم "وصال" به آنجا که رسیدی وانمود کن خسته ای کمی استراحت کن آبی بخور عرقی خشک کن خوب که به اطرافت نگاه کنی این جور مواقع بیابانها هم دیدنی میشوند پس از مناظر اطرافت لذت ببر

چرا گاهی اشتباه میکنی نقاط این مسیر را؟ نمی دانم برنده خواهی شد یا نه؟شاید اگر لحظات انتظار بیشتر باشد تو هم برنده شوی،بااین شرایط دوست داری قهرمان شدن را...؟؟؟

/ 6 نظر / 19 بازدید
سهبا

وای افروز چقدر فرق کرده نوشته هات !چقدر قشنگ تر می نویسی عزیز دل . و چه نامه محکم و عالی ای نوشتی به زمان ! من هم حاضرم پای نامه ت رو امضا کنم , بلکه یه ذره بیشتر بره تو گوش این عقربه ها ! سلام و صد سلام . دلمون تنگ شده خانوم گل . دوباره یه برنامه بذاریم ؟[لبخند]

برای تو

سلام وای چقدر قشنگ گفتی از دست این زمان و دو مارتونش

lمانا

افروز عزیزمممممم سلام...حالت چطوره دوست خوبم...نمی دونم چرا از خوندن این پست فک کردم که خیلی خوبی...خیلی قشنگ نوشتی...مثل همیشه...شاید اگه نمی دونستم که خانوم مهندسی فک می کردم که شاعری... راستی شعر هم میگی؟؟؟ فک کنم بتونی شعر هم بنویسی... می بوسمتتت..

مانا

یعنی اگه بدونی با چه ترفندی اون نظر قبلی رو فرستادم...نمی دونم باز پرشین چش شده...[نیشخند]

یه آشنا...

سلام چرا دیگه نمینویسی؟من همیشه میخونم... به قول کروبی:تغییر را احساس کنیم...[گل]

رها

آخ گفتی افروز جون ... همیشه در مورد زمان که بحثی پیش میاد یاد حرف استادمون میفتم که در مورد نسبیت زمان میگفت و تشبیه میکرد کند گذشتنش رو به بودن روی هات پلیت و تند رد شدنش رو به بودن در کنار یار ... متن قشنگی بود افروز جان ممنون