این منم...بی تظاهر
همیشه برام آدم قابل احترامی بوده و حرفهاش قابل تامل انقدر که گاهی با تک تک جمله هاش زندگی میکنم و با هر بار خوندن جمله های تکراری غرق یک مفهوم جدید میشم دوست داشتم چند تا از جمله هاشو اینجا برای خودم ثبت کنم "دنیا را بغل گرفتم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام درد هایش شده ایم" "می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان که:پدر تنها قهرمان بود،عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد،بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود،بدترین دشمنانم خواهرها و برادرهای خودم بودند،تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند،تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بود و معنای خداحافظ تا فردا بود" "می دونی بهشت کجاست؟ به فضای چند وجب در چند وجب... بین بازو های کسی که دوستش داری" روحش شاد شده از دست خودت خیلی عصبانی بشی؟ که چرا یک جا باید می زدی تو گوش یکی و نزدی که چرا یک بار باید محکم می ایستادی و از حقت دفاع می کردی اما نکردی که باید جلو حلقه زدن اشک را توی چشمهات می گرفتی اما نگرفتی که چرا گذاشتی همه اینها عقده بشه تو دلت و بغضی که فقط باید قورتش بدی صبح وقتی آلارم گوشیم زنگ خورد باورم نمیشد که باید بیام سرکار بعد از حدودن یک ماه خوردن و خوابیدن خداییش خیلی سخت بود این مدت برام مثل یک رویا بود بعد از مدتها احساس کردم زنده ام و دارم زندگی میکنم می تونستم تا نیمه شب بیدار بمونم بدون اینکه نگران خمیازه های فردا تو کارخونه باشم می تونستم تا هرساعتی که میخوام بخوابم و صبح با نوازشهای مامان بیدار بشم درست مثل قدیمها ، می تونستم از دستپخت خوبش لذت ببرم می تونستم سر شستن ظرفها مثل قدیمها سرش کلاه بذارم می تونستم عصرها باهاش برم خیابون و بعدشم آب هویج بستنی بخوریم می تونستم تو هوایی نفس بکشم که بهش تعلق داشتم روزهای خوبی را گذروندم این تعطیلات زمان خوبی بود تا بتونم روحم را یکم آروم کنم طبیعت هم خیلی کمکم کرد زمینهای سبز چای لاهیجان،ماسوله مه گرفته،بارون های ملایم و سرمایی که دیگه خیلی اذیتت نمی کرد بیشتر از اون که فکر میکردم شانس بودن در طبیعت را داشت. و حالا دوباره من هستم و محیط خشک و خشن صنعتی من هستم و غربت شهری که روز به روز برام سنگین تر میشه تصمیم گرفتم دیگه خیلی باهاش نجنگم شاید بشه باهاش ساخت سال قبل سال سختی بود فشار زندگی بیش از حد زیاد بود و امسال،سال 91، بعید می دونم حرفهای جدیدتری برای گفتن داشته باشه درهرحال برگهای این دفتر هم ورق میخوره و تنها چیزی که میمونه دستخط ماست کاش به اندازه کافی خوانا بنویسیم امیدوارم امسال برای همه پر از برکت و سلامتی باشه امسال گذشت خوب یا بدش مهم نیست مهم اینه که تموم شد و من چقدر عاشق این روزهای آخر اسفندم چقدر عاشق جمع کردن چمدونی ام که با وسواس تمام یک هفته است مشغولشم شیرینی رفتن کنار خانواده انقدر زیاده که تمام تشویشها و تلاطمهای این چند وقتو فراموش کردم. شاید این آخرین پست سال 90 باشه این روزها بی دلهره می خندم و بی حساب شادم و اینها را مدیون خانواده هامونم خدایا ممنون ازت... اگر ما را اینجا و توی این شهر از همه دور کردی در عوض شوق رفتن را بهمون دادی و شوق دیدنشون. تعطیلات از امروز برای ما شروع میشه و من نمی دونم وقتی که برمیگردیم چه چیزهایی ممکنه عوض بشه و نمی خوام فعلن بهشون فکر کنم،مامان دیروز بهم میگه دارم برای اومدنتون لحظه شماری میکنم اتاقتون را براتون آماده کردم،راستی افروز فردا شب شام چی بذارم؟ تو دلم گفتم "مامان تو انقدر تنهایی و من خبر نداشتم" بهارو دوست ندارم هیچ وقت دوست نداشتم روزهای بهار کسلم میکنه از وقتی بچه بودم بدم میومد از اینکه هر روز لباس نو بپوشم و برم خونه این و اون برای آدمی مثل من که از بچگی آرامشو تو تنهایی پیدا میکرد چندان خوشایند نبود الانم خیلی اهل دید و بازدید نیستم ولی به لطف بهار و تعطیلاتش می تونم مثل بچگی هام کنار خانواده ام باشم.هنوزم مثل بچگی ها مامان برام لباسهای عیدمو میخره هنوزم مثل بچگی هام بابا برام پول تو قران میذاره هنوزم روز اول عید همه کنار سفره مادربزرگم جمع میشیم و ازش به ترتیب سن عیدی میگیریم هنوزم خیلی چیزها هنوزه فقط ماها یکم عوض شدیم بزرگ شدیم پسرها زن گرفتن دخترها ازدواج کردن به لطف ماها سفره مامانبزرگ طولانی تر شد و پاکت عیدی اش خالی تر ... الان آرزوهامون عوض شده آروزوهامونم با خودمون بزرگ شدن.کاش همه می تونستن همیشه شاد باشن،من فکر می کنم شادی و آرامش بهترین چیزیه که میشه برای یک نفر خواست پس امیدوارم چه سال آینده و چه سالهای آینده شاد و آروم باشین برای همتون یه عالمه آرزوهای خوب میکنم عید تنها بهانه ای برای بیشتر کنار هم بودنو و بیشتر به یاد هم بودنه امیدوارم همه روزهاتون بی بهانه عید باشه.کاش امسال لحظه سال تحویل هیچ جای خالی کنار سفره هفت سین هیچکس نبود و هیچ اشکی گوشه چشمی جمع نمی شد کاش همیشه همه چیز همونطور بود که ما می خواستیم شاید اونوقت دنیا جایی برای موندن میشد. دلتون شاد تنتون سالم روحتون آروم .... عیدتون مبارک و خداحافظ چقدر این صفحه با من غریبه شده یاد اون وقتهایی می افتم که تمام عشقم نوشتن یه پست جدید تو هر روز بود شاید بیشتر اوقات روزانه می نوشتم اما حالا فکر می کنم این روزانه های تکراری شاید انقدر ها ارزش نوشتن نداشته باشن چه قشنگی داره بار خستگی ها و تلاطمها را با یکی دیگه هم تقسیم کنیم خودم بعضی وقتها خیلی از یه پستی که می خونم تاثیر می گیرم می تونه سطرهای تاریک یک پست تمام روزم را خراب کنه و ذهنم را درگیر و می تونه بهم کلی انرژی مثبت بده مثلن وقتی پست رها رو خوندم که وصف حس قشنگ مادر شدنش بود انقدر ذوق زده شدم که برای خودم هم جالب بود واقعن گاهی مهم نیست که آدمها را فقط از پشت یک مانیتور چند اینچی ببینی مهم حسیه که نسبت بهشون پیدا میکنی پس ببخشید اگر پستی نوشتم که حس بدی بهتون منتقل کرده ... البته درگیری ها و مشغله های زندگی انقدرم بد نیست مخصوصن وقتی انقدر زیاد بشن که نفهمی زندگی چطور میگذره ... برات مهم نباشه درست وقتی که اراده میکنی خونه بخری قیمت خونه سر به فلک میکشه برات مهم نباشه که مواد غذایی که دیروز با 50 تومن میخریدی الان با 100 تومن باید بخری برات مهم نباشه که یه دفعه 206 هزار تومن از حقوقت میره پای قبض برات مهم نباشه همه جا حرف قحطیه و بدبختیه این روزها حرف مردم وقتی به هم میرسن به جای حال و احوال این شده: برنج و روغن و ... خریدی؟نخریدی؟! ای بابا قراره قحطی بیاد حتمن بخر بذار کنار خسته شدم از شنیدن این حرفها از شنیدن این دردها ... این روزها باید خیلی مواظب انسانیت و دوستی ها و عشقهامون باشیم تا می تونین انبارشون کنین آخه میگن قراره قحطی دامن اونها را هم بگیره دوستی ها کمرنگ،بی کسی ها پیداست راست گفتی سهراب،آدم اینجا تنهاست مردی را دیدم که آرامش را در تقلای عبور از خیابان های شلوغ و عقربه سرعت سنج راست نشین جستجو میکرد مردی را دیدم که گرمی خانه را به سردی شبهای زمستانی فروخته بود و دلخوش بود به گرمای بخاری ماشین غافل از اینکه گرمای خانه بوی عشق میدهد گرم است چون چند نفر در آن نفس می کشند نه یک نفر حتی اگر وسیله گرمایشی نباشد اما ماشین گرمایش را مدیون سوخت است و سیکل مکانیکی اش مردی را دیدم که با صدایی شبیه فریاد گفت " وقتی آروم شدم برمی گردم" کنجکاو شدم از همسرش بدانم و اینکه چرا آرامشش را بیرون از منبع آرامش جستجو میکند وقتی سراغ همسرش را گرفتم دیدم هراسان دنبال مردش میگشت چون شال گردنش را جا گذاشته بود دستش سرد سرد بود گویا فراموش کرده بود بیرون برای او هم به همان اندازه سرد است واقعن لازم است گاهی این همه آرام بودن؟!!!! دلم می خواد این لبخند مصنوعی را از روی لبم بردارم و سر تمام این آدمها فریاد بکشم دلم می خواد سکوت مزخزفمو بشکنم و هر چی تو دلمه نثارشون کنم... دلم می خواد بهشون بگم من همه چیزم رابرای شما واین کارخونه گذاشتم آرامشمو،وقتمو سلامتیمو.... در ازای چی؟ در ازای حسی که الان دارم؟!!!!!!!!!!!! به درک که حقوق درست و حسابی نمیدیم به درک که همون را هم سر وقت نمیدین بیخیال تمام توهین هاتون به صرف رئیس بودن و به اسم مدیر بودن،کاش یکم فقط یکم به انسانیت خودتون و بقیه رحم میکردین،به انگیزه هایی که با کارهاتون سرد میکنین،کاش یاد نمیدادین باید مثل شما بود تا دوام آورد،کاش زخمهای سالهای پیشتون را با زخم زدن مرحم نمی گذاشتین،کاش یکم آدم بودین قبل از اینکه یک مدیر خوب باشین! زن برای من همیشه قداست خاصی داشت دوست داشتم لطافت روحشو،شکننده بودنشو،زیبا بودنشو.... اما حالا از زن بودنم متنفرم صبحها ساعت 6.5 از خونه بیرون میزنم در حالی که وجودم پر از ترس تاریکی و کوچه های خلوته اما دلم خوشه به بدرقه نگاه علیرضا از پشت پنجره،به خودم میگم کاش زن نبودم تا از هر نگاهی دلم بلرزه برمیگردم و با لبخند به علیرضا میگم خیالت راحت نمی ترسم اما می ترسم خیلی زیاد حتی از این مه زیبا آخه آدمها تو مه پیدا نیستن... وقتی از تیررس نگاهش بیرون میام شروع میکنم به دویدن تا زودتر برسم و تمام مسیر را به این فکر میکنم که رسم زندگی همینه باید کار کرد تا کل بار زندگی روی دوش یک نفر نباشه فقط به دلیل مرد بودن...تمام اینها به خاطر قوانین کارخونه ایه که گاهی استثنا هم داره مثلن برای همشهری های مدیرکارخونه که نمی تونن صبح زود بیدار بشن و ساعت 7 کارت بزنن،ولی وقتی نوبت به تو میرسه همه فراموش میکنن که تو یک زنی توی کار هم بین زن و مرد فرقی نیست و لابد پیش خودشون میگن خودش این رشته و این کار رو انتخاب کرده...این جور مواقع همه کور و کر میشن برای مشکلات یک زن توی این جامعه و این شرایط. وقتی بحث افزایش حقوق میشه حقوق تو با منت 20 تومن زیاد میشه و حقوق همکارتازه وارد و صفرت 50 تومن فقط به دلیل مرد بودن،کسی نمی بینه تو پا به پای یک مرد کار میکنی کسی فکر نمیکنه که تو هم در برابر زندگیت و به سهم خودت مسئولی شاید 30 تومن پول زیادی نباشه اما مهم انگیزه ای که سرد میشه و کارهایی که توی تمام این مدت بی ارزش میشه،کارهایی که با عشق انجام دادی و حالا باید با معیار پول بی ارزششون کنی.دلم میگیره از این همه تبعیض دلم میگیره از این همه بی انصافی خیلی حرفها برای گفتن دارم اما ترجیح میدم نگم تا بتونم باشم و دوام بیارم دلم می خواد خودمو گول بزنم و برای خودم قصه ببافم قصه هایی که فقط خودمو خواب میکنه... دلم می خواد فقط و فقط به این فکر کنم که اگر زن نبودم الان علیرضا کنارم نبود این به تمام اونها در. دلم می خواهد بعد از مدتها قلم در دست بگیرم و بهانه های کوچک را بهانه کنم برای حرفهای بزرگ... نمی دانم چرا گاهی نوشتن دل پر درد می خواهد و سر پر باد اینم دردی است برای خودش. گاهی بعضی تلاطم ها و تکان ها برای یک جسم حکم فروریختن دارد نه تکان خوردن و جنبیدن،بستگی دارد چقدر خسته باشی...گاهی به خودت که نگاه می کنی می بینی پیر شده ای برای قصه لیلی و مجنون گفتن و شیرین و فرهاد شنیدن انگار گوشهایت سنگین شده باشد یا شاید هم خودت محکم آنها را گرفته ای. یخ کردن دستها،سرخ شدن گونه ها،تاپ و توپ قلب،دل پیچه های ناشی از استرس همیشه هم نشانه های خوبی نیستند می توانند مثلن عوارض قبل از شروع یک عاشقانه شیرین باشند اما گاهی تلخ تلخند حتی اگر شروع یک عشق بازی باشند.حسی دارد در نوع خودش:تجربه تلخی یک شیرینی همیشه همه چیز انقدر پیچیده نیست ما پیچیده اش می کنیم قضیه همان دو دوتاست با این تفاوت که اینبار چهارتا نمی شود و تو نمی دانی با این قانون زیر پا گذاشته شده چه کنی؟!!!!!!چه می شود اگر یک بار هم برای دل تو دو دوتا بشود هشت تا یا اصلن 117 تا...بی خیال تمام جدول ضربی که باید از سر نوشته شود بی خیال تمام کلاس سومی هایی که باید جدول دیگری را از بر کنند...بی خیال می گویند خوب است عاقل باشی عقل یعنی کاری را به درسترین روش ممکن انجام دهی یعنی پای راست را چپ نگذاری و پای چپ را چپ بگذاری یعنی استدلال قبل از عمل اینها را می دانم خوب هم می دانم اما هیچ گاه نتوانستم اینگونه عاقل باشم شاید هم نخواستم،همیشه احساسم شاه مستبد سرزمینم بود و عقل تنها سربازی فرمانبردار... این نوشته مدتی قبل نوشته شده بود دلم می خواست کاملش کنم اما امروز تصمیم گرفتم بگذارمش چون فهمیدم نمی شه برای دل تو قانون اثبات شده ای را نقض کرد دو دو تا همیشه همین چهارتاست

